<
p>
دلو از دنیا بریدم اونهمه سختی کشیدم امان از دست تو ای وای ببین به کجا رسیدم ...
یه روز روزگاری همه عشق من این بود بشم همون که تو می خوای فرصتم ندادی ای وای ...
یه روز میشه تنها بمونی اونوقته قدرمو بدونی ... اما اون روز خیلی دیره کاش میشد اینو بدونی ...
دون هیشکی نمیتونه مثل من عاشقت بمونه ... آخه تنهایی خیلی سخته اینو دلت نمیدونه ...
دیگه نمی خوام من دستاتو دیگه نمی خوام من اشکاتو دیگه از قلبم تو رفتی تو رفتی عزیزم ...
دیگه نمی خوام عاشق باشم دیگه نمی خوام صادق باشم ... دیگه از قلبم تو رفتی تو رفتی عزیزم
ای وای ی ی ی ی ی

نوشته شده توسط نرگس در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
من ندانسته در این وادی ابهام به خود می پیچم....
و ندانسته به خود می بالم.....
مغز من پر شده از دغدغه ها...
روح من تنها است
تنهایی دردش نیست...
دردش ، همه از بی مهریست...
ترسم از گم شدنش ، در میان دغدغه هاست...!!!!
نوشته شده توسط نرگس در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
كاش در دهكده عشق فراواني بود
توي بازار صداقت كمي ارزاني يود
كاش اگر گاه كمي لطف به هم ميكرديم
مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود
كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب
روي شفاف ترين خاطره مهماني بود
كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد
قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود
كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم
رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود
مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست
كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود
چه قدر شعر نوشتيم براي باران
غافل از آن دل ديوانه كه باراني بود
كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها
دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود
كاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد
و به يادش همه شب ماه چراغاني بود
كاش اسم همه دختركان اينجا
نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود
كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر
غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود
كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها
غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود
دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم
راز اين شعر همين مصرع پاياني بود
نوشته شده توسط نرگس در دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
سلام خدا جونم خوبی....
منم خوبم خدا جون چون الان بیشتر تورو حس میکنم .... الانی که شب هست و سکوت همه جا رو گرفته ... چه ظلمتی داره این شب و چه صفایی داره وقتی تو این ظلمت وقتی که میشه تنهایی باهات حرف زد ... درد دل کرد ... چه آغوش امنی داری خدا جونم ... وقتی که با تو هستم آرامش جاشو به همه ناراحتیها و نگرانی هام میده .... ممنونم خدا جونم ...
خدایا ای تنها کس بی کسان ... سکان زندگی خود را به دستان پر توان و امن تو میدهم ... به هرجا که دوست داری و می خواهی مرا هدایت کن ....
خدایا هر وقت که دلم شکست این تو بودی که دستای مهربونتو زیر اشکام نگه داشتی که نکنه این مرواریدا هدر بشن ...
خدایا هروقت پشتمو خالی کردن ... این تو بودی که تکیه گاه من شدی که نکنه زمین بخورم ...
خدایا هروقت که ازت دور شدمو راهمو گم کردم این تو بودی که به قاصد ک گفتی که بهم بگه برگردم و اون شمعو بهم هدیه دادی...
خدایا هر وقت که تنها رها میشدم این تو بودی که همدم من میشدی ....
خدایا وقتی که دلم شیکست این تو بودی که به تیکه های قلبم مرهم زدی و عمر دوباره بهم دادی...
خدایا وقتی که تو بازار وفا فقط بی وفایی دیدم ... تو به من وفا کردی ....
خدایا وقتایی که ازت دور میشدم بعد بر میگشتم یادته هردومون گریه میکردیم ....گریه شوق
حالا هم که برگشتم اومدم بهت بگم منو ببخش .... منو ببخش که اینقدر نگرانت کردم خدا جون
منو ببخش که بهت بی وفایی کردم خداجون ...
اومدم باهات عهد ببندم ... اومدم که بگم نور این کلبه تویی.... سرور این کلبه تویی.... امید این کلبه تویی....
اومدم که دستمو بگیری و نذاری دیگه کسی بهم خنجر بزنه ....
خیلی دوستت دارم خدا جون ... عاشقتم .....
خدایا شکرت .... شکرت ... شکرت
نوشته شده توسط نرگس در شنبه پنجم مرداد 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت

شب هنگام است و من بر روی تختم زیر پنجره به آسمان چشم دوخته ام و تفکر میکنم به ستارگانی که اینروزها دیگر آن درخشش را ندارند ... به اطرافیانم فکر میکنم به کسانی که آنروز از کنارشان گذشتم به گذشته ام فکر میکنم ... هر از گاهی لبخندی به لبانم می آید ... وقتی به خودم نگاه میکنم میبینم بعضی خاطرات اونقدر زیبا هستن که حتی زمانی که غمگینی میتونند لبخند و به لبات بیارن ...
ولی چه زود از رو لبانم رفت ... آخه بعد اون صحنه های غم انگیز زیاد تری جاشو گرفت ...
دلم خیلی گرفت ... یه موزیک گذاشتم و دیدم که باز این مرواریدای چشمم سرازیر شدن ... اونقدر سرازیر شدن تا با صدای اونا خوابم برد ...
وقتی خوابیدم خاطرات باز منو رها نکردند هی خواب گذشته ... خواب آینده ... خواب ...

خوابهام نورش کم بود خیلی کم ... ولی یه نوری بود که منو سمت خودش میبرد .... یه نور خیلی قشنگ ...تو اون تاریکی چه آرامشی پیدا شد .... اون نور چی بود که به من این آرامشو داد ...
احساس میکردم که اون نور بهم میگفت بیا به سمت من ... خواستم برم ولی دیدم اونقدر کوله بار دوشمه اونقدر خسته ام اونقدر تنهام اونقدر .... دیدم نمی تونم .... ولی باز اون نور منو به سمت خودش میبرد و منو به سمت خودش دعوت می کرد ... اشک در چشمانم حلقه زد ... که چرا نمی تونم حرکت کنم چرا نمتونم به سمت نور برم ...
با هیجان از خواب پریدم ... هنوز اشک روی گونه هام بود ... دیدم صدا ی اذان میاد ... چه آرامشی پیدا کردم ... چشمانم و بستم تا به صدای اذان بهتر گوش بدم ... خیلی آروم شده بودم ...
رفتم وضوی عشق گرفتم و بر سجاده عشق نشستم و سر به سجده بردم و خدا را شکر کردم و فهمیدم که آن نور چه بوده ...
بعد نماز باز خوابیدم ولی اینبار با آرامش خیلی زیاد ... و باز مثل همیشه می خواست غم به سراغم بیاد ... ولی نذاشتم ...و خوابیدم ... اینبار خواب دیدم که بعد بیداری هرگز به یادم نمی اومد که چه دیدم ... ولی نمیدونم چی شده بود که نظرم به زندگی عوض شد ...
دیگه به خودم به زندگی به عشق به اطرافیانم به گذشته یه طور دیگه نگاه کردم ...
خدا را به خاطر چیزهایی که می خواستم و بهم نداده بود شکر کردم ... به خاطر کسی که دوستش داشتمو بهم نداده بود شکر کردم .... به خاطر اینکه بعضی وقتها دلم شکست خدا رو شکر کردم ...
به خاطر نامردیهایی که بهم شد به خاطر بی وفایی که بهم شد ... خدا رو شکر کردم ... به خاطر تنهاییم خدا رو شکر کردم و به خاطر تمام چیزهایی که بهم عطا کرده بود سجده شکر کردم ...
و به خاطر محبتی که خدا بهم کرد و منو نجات داد و اینکه هیچ وقت نمیتونم این محبتو فراموش کنم خدا رو شکر کردم ....
دیگه گله ای ندارم از هیچ کس ... دیگه دوست ندارم به گذشته ام فکر کنم ... و به کسی که ... دیگه نمی خوام فکر کنم ...
حالا خدا به من فضلی عطا کرده که با هیچ چیزی عوض نمیکنم ... چه حال خوشی دارم ... این تنهایی چقدر با اون تنهایی فرق داره ... چه حال خوبی دارم ...
خدایا اولش باختم ... اولش تو امتحانت رد شدم ولی ممنونم که بازم منو بخشیدی و توبه منو پذیرفتی و اینبار هردو با عشق به هم نگاه کردیم ....
خدایا منو تا دم چاه بردی ولی هیچ وقت منو در چاه نینداختی و رهایم نکردی .... خدایا شکرت...
نوشته شده توسط نرگس در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
کسي چون تو مرا غريب و تنها نگذاشت
اين گونه در التهاب فردا نگذاشت
سوگند نمي خورم ولي باور کن...
کسي چون تو به خلوت دلم پا نگذاشت
نوشته شده توسط نرگس در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت

انقدر که اشک ریختم برات
فرم چشام عوض شده
انقدر نامه دادم بهت
دست خطمم عوش شده
انقدر صدا کردم تو رو
فرشته ها خسته شدند
انقدر نشستم چشم به رات
که جاده ها بسته شدند
ظالم ظالم سنگ دل بی احساس
ظالم ظالم سنگ دل بی احساس
انقدر برات گل خریدم
خواستم مثل گلا باشی
اما نمی دونستم آخر
اینقدره بی وفا باشی
اینقدر دل و دادم به تو
واسه خودم چیزی نموند
اینقدره گل ریختم به پات
گلی تو گلخونه نموند
ظالم ظالم سنگ دل بی احساس
ظالم ظالم سنگ دل بی احساس
گوش کن
دستات سرده
انگاری مرده
روح دو تا چشمات
دل منو برده
نگاه تلخت
نفرت و درده
لعنت به عشقی
که مثل برفه
دل و گل و عمرم
نگاه تندم
جونم و خواستی برات آوردم
مثل زمستون سردی و زردی
دیگه با این کارات منو دیوونه کردی
تو توی سینه هیچ قلبی نداری
با آدم آهنی هیچ فرقی نداری
وقتی دونستی فهمیدی خواستی
منو دوست داشتی نگه میداشتی
نگه میداشتی نگه میداشتی
انقدر سوزوندی دلمو
آتیش بی اثر شده
از ناله های هر شبم
خدا خودش خبر شده
انقدر عکساتو بوسیدم
بوسیدم بوسیدم
همه عکسات خراب شده
خراب شده خراب شده
رویاهایی که ساختیمش
همه نقش بر آب شده
ظالم ظالم سنگ دل بی احساس
ظالم ظالم سنگ دل بی احساس
تو توی سینه هیچ قلبی نداری
قلبی نداری
تو توی سینه هیچ قلبی نداری
قلبی نداری
تو توی سینه هیچ قلبی نداری
قلبی نداری
نوشته شده توسط نرگس در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
ای دل من چرا صدات در نمیاد ...این همه آزارت میدن ... چرا صدات در
![]()
![]()
![]()
نمیاد
نوشته شده توسط نرگس در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!
ومن شمع می سوزم ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند
ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!
و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!
کسی حال من تنها نمی پرسد
ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!
نوشته شده توسط نرگس در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
نگاه ساكت باران بروي صورتم دزدانه مي لغزد ولي ياران نمي دانند كه من دريايي از دردم به ظاهر گرچه ميخندم
نوشته شده توسط نرگس در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

اگر تنهاترین تنها ها شوم
باز خدا هست
او جانشین همه نداشتن هاست
نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است
اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند
و از آسمان هول و کینه بر سرم ببارد
تو مهربان آسیب ناپذیر من هستی
ای پناهگاه ابدی
تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی
فهرست اصلی
دوستان
عشقهای بی فرجام
عاشق بی معشوق
تنهای عاشق
دست نوشته های من (ناهید)
to be...
قلب شکسته
بازیهای جدید کامپیوتر
دانلود هر چی که بخواهید
دنیای اقتصاد
به دنبال چه هستید ؟ مطالب جالب وتنوع
شعرها و دست نوشته ها
شوریده
گفتگوهای تنهایی یک دانشجو
بازیچه دل (فرهاد)
دل درد و درد دل
مهرداد(دلتنگیهای یک گم شده در خود
جادوگر شهر بز
مرکز دانلود...
یاران حسین (ع)
بلاگفا
روضه آب
دانلود
قالبهای وبلاگ
دانشگاه آزاد اردکان
غمستان دل
کلبه حمزه دردونه
آبیز گل آویز
پیوندهای روزانه
$قالب وبلاگ$ و توضیحات : $my-pc$کدجاوا$قالب
موزیک ویدئوهای سال87
عاشقانه های یک دختر تنها
تنهاترین تنها (سعیده جون )
زری جون
تصاویر متحرک برای وبلاگتون
بشکند آن دست که دل عاشقان شکست
دلتنگی های من ... ( بهزاد)
بانک صوت و فیلم مذهبی
اقتصاد ناب
نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
طراح قالب
POWERED BY